تبليغاتX
ناله های عاشقانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

ناله های عاشقانه

افسانه عمر آدمی یک نفس است...آن یک نفس هم برای یک................هم نفس است.


عاشق

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سرنوشت!

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق!

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟

چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم

و تو نیز به آرزوی خود!

چه زیباست لحظه ای که سرنوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد

چه تلخ است لحظه جدایی ما

و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ...

و آن سوی زندگی یک علامت سوال؟

در آخر قصه من و تو دیده می شود!
آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟

ای سرنوشت تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار

و بگذار بعد از این همه غم و غصه

و اینهمه انتظار به آنچه که میخواهیم برسیم

و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم!

این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل

آن سوی زندگی یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی!

ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت!
آنان که میخواهند عشق را تجربه کنند

باید بدانند یک عاشق چرا مجنون است؟

و یک معشوق چرا همیشه گریان؟

آری سرنوشت آنها همین است

غم و غصه در لحظه های عاشقی!

و آخر سر نمی دانم ...


چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |

 

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
-
ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
-
آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره
راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.

-
اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !

-
مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:

پ س م ر د م چي؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم...
اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم  


چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

هر کی اومد تو زندگیم می بردمش تا آسمون

امروز میشد رفیق راه فردا واسم بلای جون

نمیشه قلب عاشق را دست هرکسی سپرد

نمی دونم بد میاورد یا چوب سادگی رو خورد

هیچکی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد


سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر تو ارزشمند است فکر کن

فکر کن گریه چه زیباست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

صبح فردا به شبش نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پرزدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند


سه شنبه دهم شهریور 1388 |

Celinedion

Celinedion

- My Heart Will Go On Every night in my dreams I see you

. I feel you. That is how I know you go on

. Far across the distance And spaces between

 us You have come to show you go on. Near, far

, wherever you are I believe that the heart does

 go on Once more you open the door And

 you're here in my heart And my heart will go on and on

 Love can touch us one time And last for a lifetime

And never go till we're one Love was when I

 loved you One true time I hold to In my life

we'll always go on Near, far, wherever you are

 I believe that the heart does go on Once more

you open the door And you're here in my heart

And my heart will go on and on There is some

love that will not go away You're here, there's

nothing I fear, And I know that my heart will go on

 We'll stay forever this way You are safe

 in my heart And my heart will go on and on

شنبه هفتم شهریور 1388 |

 

دل من يه قفله اما دست تو مثل كليده

مي خوام از تو بنويسم كاغذام همش سفيده

 

يه سؤال عاشقونه بگه هر كسي مي دونه

اونكه دادم دل و دستش چرا دل به من نمي ده

 

چه قدر دعا كنم من خدارو صدا كنم من

دست من به آسمونه نيمه شب دمه سپيده

 

گفتم از عشق تو مي خوام سر بذارم به بيابون

گفت تو عاقل تر از ايني اين كارا از تو بعيده

 

التماس كردم كه يك شب لااقل بيا تو خوابم

گفت كه هذيون و تموم كن انگاري تبت شديده

 

گفتم آرزو دارم تو مال من بشي يه روزي

گفت تو اين دنياي بي رحم كي به آرزوش رسيده؟

 

اوني رو كه دوست نداري دنبالت مياد تا آخر

اوني كه دنبالشي تو چرا دائم نا پديده

 

تو از اون روزي كه رفتي دل من ديوونه تر شد

رنگ من كه هيچي زيبا رنگ آسمون پريده

 

سرنوشت گريه نداره خودت اين و گفتي اما

تو دل من نمي دونم چرا باز يه كم اميده

 

تو من و گذاشتي رفتي اما مي خوام بنويسم

چه قدر واسم عزيزه اونكه از من دل بريده

 

 

 

 

 

 


یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 |

وحشت

وحشت از عشق كه نه! ترس من فاصله هاست!


وحشت از غصه كه نه! ترس من خاتمه هاست!


ترس بيهوده ندارم صحبت از خاطره هاست !


صحبت از كشتن ناخواسته عاطفه هاست !


كوله باريست پر از هيچ كه برشانه ي ماست !


گله از دست كسي نيست مقصر دل ديوانه ماست !














سه شنبه بیستم مرداد 1388 |

زندگي

 

 

 

زني كه تنها پسرش را ازدست داده بود اندوهگين وافسرده نزد پدر روحاني رفت و گفت : شما

  چه دعايي پيشنهاد مي كنيد تا پسرم به زندگي برگردد ؟ مرد روحاني به جاي اينكه اورا 

ازخود براند يا برايش دليل بياورد گفت : برو براي من دانه خردلي ، ازخانه اي بياور كه

صاحبانش هرگز اندوهگين نبوده اند . ما از آن استفاده مي كنيم تا اندوه را از زندگي تو برانيم .

زن به جستجوي دانه خردل جادويي رفت . ابتدا به يك خانه اي مجلل اعياني رسيد ودر خانه

را زد و گفت : من در جستجوي خانه اي هستم كه هرگز غم واندوه رانمي شناسد . آيا غم و

اندوه دراين خانه جايي دارد ؟ آنها گفتند : مطمئنا اشتباه آمده اي وتمام اتفاقات اسف باري را

كه اين اواخر برايشان رخ داده بود را تعريف كردند و زن كه خود نيز غمگين بود آنها را تسلي

داد و سپس به جست و جوي خانه اي رفت كه هرگز اندوه را نمي شناسد . اما به هرخانه اي

 كه مي رسيد داستان هاي غم انگيزي مي شنيد . زن انقدر درگير كمك به ديگران شد كه

اندوه خودش را فراموش كرد وبدين ترتیب راز خردل جادويي را متوجه شد ...

 

 

 


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي كه نفست به سختي بالا بياد؟


تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي كه دنيا با همه قشنگي هاش به نظرت

سياه وسفيد بياد؟


تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي كه خنده وگريه هات يكي بشه؟


تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي كه قدم هاتو سنگين برداري ؟


تا حالا شده زير بار سكوت خفه بشي ؟


صدات در نياد؟


وقتي سنگيني حرف هاي نگفتت مثل بغض راه نفست رو مي گيره چيكار

مي كني؟


از بس كه سكوت كردم خسته شدم دلم مي خواد فرياد بزنم


داد بزنم


دلم مي خواد همه صدامو بشنوند


مثل اون روزا


دلم مي خواد داد بزنم و بگم مي پرستمت........











یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

من

نمي دونم چي بگم يا از كجا شروع كنم

ميگن بي كسي خيلي سخته منم تا دو سه هفته پيش تجربه نكرده بودمش

حدود شش سال پيش همراه پدرومادرم به ايران اومدم البته ما ايراني ايراني هستيم ولي به خاطر كار پدرم مجبور

شديم بريم ايتاليا وقتي اومديم اوضاع ما بهتركه نشد هيچ از بدم بدتر شد مادرم حدود دوسال به خاطر بيماري

سرطان دوا درمون كرد ولي كم كم ضعيف شد تا اينكه..........

وچون مادرم اصليتش كاشاني بود وصيت كرده بود كه اونجا دفن بشه ماهم همين كارو كرديم ولي چون توايران

كسي رو زياد نداشتيم مراسموخيلي ساده وغريب و برگزار كرديم مراسم عزيزترين كسم خيلي تنها

وغريب بود حتي پدرمم كه مادرمو خيلي دوست داشت به خاطر مراسم مادرم به ايران نيومد اخه پدرم شيش

ماه بعداز اومدن ما به ايران به ونزوئلا رفت منم وقتي به سن قانوني رسيدم تصميم گرفتم اينجا بمونم بامادر

بزرگم تنهازندگي مي كردم تا اينكه پدرم به ايران اومد البته به خاطر يه مدت خيلي كوتاه و حدود چهار سال بعد

از مرگ مادرم به ايران اومد وتصميم گرفت منو با خودش ببره

چون قرار بود پدرم برام ويزا بگيره حدود هشت ماه طول كشيد من اين مدت از پدرم زياد خبر نداشتم بعد از

هشت ماه وقتي تصميم گرفتم برم پدربزرگم فوت كرد وبعد از اون هر جوري بود رفتم ولي چه رفتني اي كاش

نمي رفتم پدرم، پدرم مثل يه چوب خشك شده بود اخه سكته كرده بود هرجوري بود اومديم ايران پدرمم حدود

سه هفته پيش به وصيت خودش در كاشان در قبرستان گلابچي كنار قبر مادرم دفن شد

الانم سه هفته س كه من تنهام

تازه دارم درد همه بي كسارو مي فهمم

نمي دونم بايد بمونم يا برم اگه بخوام برم بايد كجا برم يا اگه بخوام بمونم كجا بايد بمونم

فعلا باي


پنجشنبه هشتم مرداد 1388 |



تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.همه چیز تنها یک چیز است.و هنگامی که آرزوی چیزی را داری. سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

((پائولو کوئلیو ))


نازترین عکسهای ایرانی

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

عاشق
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
آدمک آخر دنیاست بخند
Celinedion
وحشت
زندگي
من

جادوي سياه (هانیه)
نویسندگی بر چشمان عامیانه (محمدهادی)
تنهاترینم من (آرش)
شرکت مهندسی فنی نوین رایانه 2 (وحید)
الهم عجل لوليك الفرج
گروه ژابیز
غم عشق (علی)
mohy
مردی با قلب یخ زده (علی)
راز دل پزمان (پژمان)
حفاظت و مرمت آثار تاریخی (حسام)
جویا
آزی عشق من (البرز)
دوکف عاطفه (باران
smsخانه عشقsms
عاشقی (یوسف)
عزیزم(علی)
دوتاعاشق (شهرزاد)
ضیافت(اصغر)
دوستم داشته باش (رضا)
ان سو بی سو(دلشکسته)
عشق مثل بارون همیشه بی خبر می یاد (کریم)

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی